تبليغاتX
بي تو در بر همه عالم بستم...

 

شهادت جمعی از هموطنان عزیزمان را در عملیات خرابکاری کرمان را به همه هموطنان عزیز به خصوص بازماندگان این عزیزان تسلیت عرض می کنم .به امید اینکه در آینده دیگر شاهد این فجایع در میهن عزیزمان نباشیم .

+ نوشته شده توسط علی امیری در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:31 |

من تورا به كسي هديه مي دهم ، كه از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر .


من تورا به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسنگ راه دور ، در خشم ، در مهربانيَََ در دلتنگي و در هزار همهمه دنيا يكه و تنها بشناسد.


من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ، كه راز آفتاب گردان و تمام سخاوتهاي عاشقانة اين گل معصوم را بداند ، و ترنم دلپذير هر آهنگ و هر نجواي كوچك ، برايش يك خاطره مشترك باشد.


او بايد از رنگين كمان چشمان تو ، تشخيص بدهد كه امروز

 هواي دلت آفتابي است ، يا آن دلي كه من برايش مي ميرم ، سرد و باراني است .


اي بهانة زنده بودنم ، تورا سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ، كه  قلبش بعد از دو بار ديدن تو ، باز هم به ديوانگي و بي پروائي اولين نگاه من بتپد .


همانطور عاشق همانطور مبهوت وقار وجمال بي مثالت
آيا كسي پيدا خواهد شد ؟ از من عاشق تر و از من مهربانتر
براي تو .

تورا سخاوتمندانه ، به خود خواهم بخشيد


تو را فقط و فقط به خدا ميسپارم


تو را فقط به قلب عاشقم هديه خواهم داد.

+ نوشته شده توسط علی امیری در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:7 |

چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.

کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی

 اين کار را به انجام می رساند. هرکسی  می توانست اين کار را

بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا

 که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه

کس اين کار را  نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوری تمام شد

  که هرکسی يک کسی  را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را

 نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:31 |

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

 

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سيب نداشت !.

 

               

+ نوشته شده توسط علی امیری در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:56 |
 
رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن هارا
با خداي خويش
چشم در چشم ِهم، نوش کنيم

             "زنده یاد حسين پناهي "
 
حسین پناهی
 
+ نوشته شده توسط علی امیری در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:31 |

 

چه روزها که یک به یک غروب شد، نیامدی               چه اشکـها که در گلـو رسوب شد، نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن                    خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

 

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم که نه                 ولی بـرای عـده ای چـه خـوب شد نیامدی

 

تمـام طـول هـفتـه را در انـتـظار جـمـعـه ایم                  دوبـاره صـبــح، ظـهــر، غــروب شد، نیامدی.

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:34 |

             گفتگو با خدا

 

            در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم  :

 

 خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید .

خدا خندید :

وقت من بی نهایت است  ...

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟

پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟

خدا پاسخ داد: کودکی شان .

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند ،

عجله دارند که بزرگ شوند ،

و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند .

... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ،

بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند .

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند ،

و حال را فراموش می کنند ،

و بنا براین نه در حال زندگی میکنندو نه در آینده ...

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند ،

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .

دست های خدا دستانم را گرفت ،

برای مدتی سکوت کردیم ،

و من دوباره پرسیدم :

"به عنوان یک پدر

می خواهی فرزندانت کدام درس های زندگی را بیاموزند ؟

 او گفت :

بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که

اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم.

اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد.

کسی است که به کمترینها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند

فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند

و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند

بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم:

از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم.

                        "همیشه!!"

+ نوشته شده توسط علی امیری در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:34 |