تبليغاتX
بي تو در بر همه عالم بستم...

The day was year at frist when children ran the garden.               

 

... روزها به اندازه یک سال است وقتی که بچه هستی و توی باغ می دوی

 

 

The day shrank down to a mounth when the boys play bull. 

 

 

روزها به اندازه یک ماه می شوند وقتی که پسر بچه ای هستی و بازی می کنی

 

The day was week then after when young man walked in the garden.

 

 

روزها به اندازه یک هفته می شوند وقتیکه مرد جوانی هستی و توی باغ قدم می زنی

 

The day was itself a day when love grow tall.

 

 

روزها به اندازه یک روز خواهند شد وقتی عاشق می شوی

 

The day shrank down to an hour when old limped in the garden.

 

 

روزها به اندازه یک ساعت می شوند وقتی که سالخورده ای و در باغ راه می روی

 

 

"The day will last of forever when it is nothing at all                                                           "

 

روزها به پوچی سپری میشوند وقتی که هیچ چیزی در بین نیست" 

+ نوشته شده توسط علی امیری در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 19:19 |

 اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
پرواز را از همان كودكي آموخته بودم
اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟ مگر دروغ ،‌عشق هم مي آفريند ؟ هميشه پنداشت من اين بوده است كه عشق زائيده سادگيست و ميوده درخت شيطاني دروغ ، نفرت است و بس ، ‌فاصله است و دوري ،‌ فرار است ،‌فرار از خود ،‌فرار از او ،‌فرار از همه و زنداني كردن خويش درون غار تاريك تنهايي روح !

 

 

 اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا...

همواره در مسير عبور خويش از زندگي تصور نمودم كه اين ايستگاه خود خود عشق است ولي همانند دونده‌‌اي كه يك كفشش از پا در مي آيد لنگ زدم ،‌ماندم و ديدم كه درخت دروغ حتي يك برگ هم براي سايه به من هديه نكرد ! پس كفش به پا كردم و دوباره دويدم و مرا همواره اين انديشه ياري مي داد كه :
« عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چو هنرهاي دگر موجب حرمان نشود »
و من دانسته بودم كه تنها پاهاي من بايد بدوند پس دويدم وپيوسته اين فكر به من اميد مي داد كه « بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است »
اكنون كه از آخرين ايستگاههاي هفت شهر آرزو مي گذرم مي انديشم كه اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
كه چرا تني كه همه اشتياق است براي سرسپردن ،‌ يك نفس در ايستگاهي تازه نكرد !
و هر ايستگاه بغضي شد نشكسته و اكنون مي انديشم كه
واي به ايستگاه آخر !
آيا اين بغض شكسته خواهد شد يا كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ؟!........

+ نوشته شده توسط علی امیری در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 13:23 |

آخرين لحظه .......
 
زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي كردن را ، تنها به
 
زندگي ، سالهاي عمر را افزوده ايم نه زندگي را به سالهاي عمرمان.
 
بيشتر خرج مي كنيم اما كمتر داريم بيشتر مي خريم اما كمتر لذت مي بريم .
 
ما تا ماه رفته و برگشته ايم ، اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يك سوي خيابان به آن سو برويم .
 
بيشتر مي نويسيم اما كمتر ياد مي گيريم ، بيشتر برنامه مي ريزيم اما كمتر به انجام مي رسانيم .
 
فضاي بيرون را فتح كرده ايم اما نه فضاي درون را ،‌ ما اتم را شكافته ايم اما نه تعصب خود را .
 
عجله كردن را آموخته ايم ، نه صبر كردن را .
 
درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر ، فرصت بيشتر اما تفريح كمتر ، درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر ، منازل رويايي اما خانواده اي از هم پاشيده ......
 
زندگي فقط حفظ بقا نيست ، بلكه زنجيره اي از لحظه هاي لذت بخش است.
 
زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد و جاهايي را كه دوست داريد ببينيد ، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين كنيد .
 
عباراتي مانند : يكي از اين روزها و روزي را از فرهنگ لغت خود
 
خارج كنيد .
 
 بياييد نامه اي را كه قصد داشتيم ، يكي از اين روزها بنويسيم همين امروز بنويسيم .
 
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم كه چقدر آنها را دوست داريم .
 
هيچ چيزي را كه مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاخير نيندازيد .
 
هر روز ، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نمي دانيد كه شايد
 
آن مي تواند *آخرين لحظه* باشد .

 

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 19:15 |

برای تو که بهترینی

آهای تو!
آره با توام!
چرا ناراحتی؟چرا اضطراب داری؟چرا استرس داری؟چرا اعتماد به نفست رو از دست دادی؟چرا احساس می کنی که هیچی نیستی و هیچ دلیلی برای ادامه نداری؟تو خیلی بزرگی. اونقدر که حتی فکرش و نمی تونی بکنی.
این متنو  تا آخر دقیق بخوان تا بهت ثابت کنم.
همین دلشوره ها و ناراحتی هایی که بعضی اوقات به خاطر کارهایی که کردی یا حرفهایی که زدی،داری.آره همین ناراحتی ها که باعث شده از خودت بدت بیاد یه نشونست. همین دلواپسی از حرفایی که نباید میزدی
یا کارهایی که نباید می کردی یه نشونست.
همه این ها نشونه اینه که تو هنوز خوبی.قلبت هنوز پاکه و روحت هنوز آرومه.اگه این طور نبود بی خیال می شدی. مثل بقیه.
اصلا کارهای بدت رو نمی دیدی که بخوای به خاطرش ناراحت بشی.
اگه غمگینی نشونه اینه که قلب صافت تحمل سیاهی رو نداره.
پس چرا از خودت ناراحتی؟ همین که متوجه کارایی شدی که نبایدمیکردی
همین که ناراحت شدی، همین که پشیمون شدی، باید خوشحال باشی و خدا رو شکر کنی که دلت هنوز سفیده که می تونی لکه های سیاه رو روش ببینی.مثل یه راننده که پیچ و خم های جاده باعث میشه که خوابش نبره،
پیچ و خم های زندگی هم باعث می شه تو خوابت نبره.
اسیر تکرار و روز مرگی نباشی باعث میشه تا اگه چشات بسته شد و خوابت برد، پیچ و خم ها بیدار نگهت داره.
پس خدا رو شکر کن که توی یه جاده بی پیچ و خم رهات نکرده.
اون می خواسته که صداش کنی فراموشش نکنی.
صدات رو دوست داره پس صداش کن.


+ نوشته شده توسط علی امیری در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 19:15 |