تبليغاتX
بي تو در بر همه عالم بستم...

ای خویشاوند راستین که هرگز با تو نبوده ام ، ای مخاطب من ! که هیچگاه با تو سخن نگفته ام بی تو با بیگانگی و سکوت می میرم ، انتظار ، گم کردن توست ، غربت غم دوری تو ، اضطراب درد بی تو ماندن و غم ، داغ بی تو زیستن

+ نوشته شده توسط علی امیری در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 18:54 |
             -+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+
                            زندگی با عشق هرگز تیره نیست.

ò

دوست داشتن نیز مانند عبادت کردن ، همچنان که یک عمل است یک نیرو نیز به شمار می آید ، شفا دهنده و خلاق است.

ò
دوست داشتن بدین معناست که خوشبختی خود را در خوشبختی دیگران بدانیم.

ò

تماسهای عاشقانه ما را با موجودات دیگر متفاوت می سازد.

ò

کورتر از آنانی که نمی خواهند ببینند ، وجود ندارد.

ò

یاد بگیرید که به مشکلات خود بخندید.چون همیشه مشکلات وجود دارد پس همواره خندان خواهید بود.

ò

ما دو گوش و یک زبان داریم ، برای اینکه بیشتر از حرف زدن گوش کنیم.

ò

مردم در یک چیز مشترکند ، همه با هم فرق می کنند.

ò

برگرفته از کتاب بیا دریا شویم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 11:57 |

از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..
از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید
از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید
از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید
از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از         دستهای مهربان بدم می آید..
از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید
از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید
و تنها خدا را دوست دارم!!!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!!
چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گریه نکند!!!
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!!
چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج  خواهد کرد!!!   
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!
چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!
و من تنها خدا را دوست دارم...


+ نوشته شده توسط علی امیری در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 20:14 |