تبليغاتX
بي تو در بر همه عالم بستم...

 

اين روزها ، روز توست. اما اي كاش مي دانستيم كه هر روز، روز توست. از تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست.

تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت .

  چه كنم كه بيان حق شناسي سزاوارانه ات را ندارم. انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني است كه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد.

چه كنم كه توشه اي بيش از اين در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همين دلواژه هاي نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه هاي لرزانم بنشان مادر.

گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه هادر زيبا ترين نوشته ها ،شعرها، قصه ها، سرودها وسخن وري و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد است چه سخت مي بايد.

به راستي چگونه مي توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ي زيباي هايش يعني تو روي برتافت مادر.

چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، آئين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟ گونه رفيق توفيق شد و صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟

زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنياني آدمي را بر شاخسار گلستان خلقت دريافت؟

تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر نسلي كه زاده ي توست.نه به خاطر لالاي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگيني و عشق ورزيت.نه به خاطر قلب پاكبازت وزيبايي نازكي خيالت و يا تردي روح دلنوازت. نه به خاطر خونواره ي چشمان اشكبارت . نه به خاطر ... تو را مي ستايم ، بلكه مغرورانه منتت را مي كشم. دوسستت دارم و بر تو مي بالم مادر.

 مي خواهم بداني كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشاني مي شود و رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گيرد و خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي رسد مادر.

كاش مي توانستم به خون خود قطره قطره بگريم تا سرسپردگي هم را به خود باور كني و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم مادر.

كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست ، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي مادر.

كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات باشم مادر.

                                              و اي كاش...

 

                                                همیشه دوستت دارم مادر

+ نوشته شده توسط علی امیری در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 19:10 |

 

 

وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست.... لبخند شیرینت  را ندارم ......
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است  
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است  
من می مانم و یاد تو  و دلی پر درد .....
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان
روشنت تا صبح می درخشد
در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم 
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند 
نگاهت می کنم
و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم   
با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم : 

 

 

هرکه مارا یاد کرد، ایزد مر او را یاد باد        هرکه مارا خوار کرد، از عمر برخوردارباد هرکه اندر راه ما خاري  فکند از دشمنی          هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد

 
             همیشه سبز باشید

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 20:6 |

توفردا ميروي !؟
توفردا ميروي اما ؛ بهرجا ميروي بي من
دمي درپرنيان خاطرات خويش تنها باش
بهر جا اشيان كردي
سكوت سنگفرش ياد هارا يكزمان بشكن
ودر امواج روياهاي رنگارنگ
بياد اور تو مردي را ،
كه در اعماق چشمان بلورينت
تمام هستي اش را جستجو ميكرد
كه با اميد ديدار تو در رويا به بستر ميخزد از شوق
وبايادت سحر از خواب برمي خاست
بياد اور تو ابر ديدگاني را كه اينك در سكوتي گنگ
بلورين قطره هاي اشك حسرت بار خود را برمزار خاطرات خويش ميبارد
تو فردا از ديارم كوچ خواهي كرد ؛ ولي هرگز !
تو در اين ره گذر تنها نخواهي بود
دلم اين كولي غمگين به همراهت سفر را تا ابد آغاز خواهد كرد
تو اين ديوانه را تا شهر هاي دور خواهي برد
تو فردا كوچ خواهي كرد
ولي هرگز تو تنهانيستي . هرگز ؛
 
تواحساس مرا با خويش خواهي برد
تو با اين كوچ نا هنگام ،
 
تمامي وجودم را درون كوچه هاي نيستي برباد خواهي داد
ومن اين شاعر ديوانه ؛ در تنهائيم
آواره خواهم ماند
    
تو فردا ميروي  ؛ اما
بگو من ..... بي تو ... بي احساس .... بي انديشه فردا
چگونه ميتوانم ماند ؟!
چگونه ميتوانم زيست ؟!

ساحل شمال در بندر نوشهر-خیرود 2 

سبز باشید

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 14:16 |