تبليغاتX
بي تو در بر همه عالم بستم...

مدام ثانيه ها را مي بينم كه از روبرويم ميگذرند و در پشت خياباني گنگ گم ميشوند .

عمر من كوه عظيمي از ثانيه ها ست.

 چقدر زود رفت روزهاي با تو بودن  چقدر زود آمد روزهاي بي تو بودن!

 به تو سلام ميكنم كه همواره از دستهاي خوش ذوق هواداري مي كردي و هيچ گاه مرا در مهلكه عشق و نان تنها نگذاشتي .

 چقدر طولاني است جاده اي كه گام تو را از ياد برده است.

 چرا به من نگاه نمي كني؟

چرا دستي به سرو روي كلمات يتيم من نمي كشي؟

 چرا سري به تنهايي من نمي زني؟

 سلام مرا سبز كن اي يگانه اي كه سياره هاي حوالي خانه ات پاييز و زمستان ندارند! 

+ نوشته شده توسط علی امیری در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 11:37 |

ای عشق
کاش می شد من و تو ...دست در دست قضا
راه به شالوده ی اين نظم غم آلوده بريم
و برش اندازيم
سپس از نو فلکی تازه چنان پی فکنيم
که دل آسوده به کامش برسد

******

آنجا که چشمان مشتاقی برای انسان اشک می ريزد
زندگی به زحمتش می ارزد

       *******



زندگی را دور بزن
و آنگاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدی
لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند

*******

يکی باش برای يک نفر ...نه تصويری مبهم در خاطره ها

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 18:58 |