مدام ثانيه ها را مي بينم كه از روبرويم ميگذرند و در پشت خياباني گنگ گم ميشوند .
عمر من كوه عظيمي از ثانيه ها ست.
چقدر زود رفت روزهاي با تو بودن چقدر زود آمد روزهاي بي تو بودن!
به تو سلام ميكنم كه همواره از دستهاي خوش ذوق هواداري مي كردي و هيچ گاه مرا در مهلكه عشق و نان تنها نگذاشتي .
چقدر طولاني است جاده اي كه گام تو را از ياد برده است.
چرا به من نگاه نمي كني؟
چرا دستي به سرو روي كلمات يتيم من نمي كشي؟
چرا سري به تنهايي من نمي زني؟
سلام مرا سبز كن اي يگانه اي كه سياره هاي حوالي خانه ات پاييز و زمستان ندارند!


