تبليغاتX
بي تو در بر همه عالم بستم...

دستهايم را تنها تو بگير شعرهايم را تنها تو بخوان
و مرا صدا كن
به تماشاي بهاران در باغ، به فرود برف بر روي درختان غريب
به گذر از راهي پر برگ در فصل خزان
اين خزان كه چنين مي گذرد مي توانست بهاران باشد
چه زمستان ملال انگيزي در راهست
باز هم ريزش برف
باز هم شر شر باران در شب باز هم يك شب طولاني
باز هم پنجره اي بسته و دستاني سرد باز هم خيره شدن به در و ديوار اتاق
سال ها پيش زمستان هم زيبايي داشت
خنده ها خنده ديگر بود
دختري بود كه در خاطره هايش در شب به تو مي گفت سلام
و به همراه تو مي رفت به مهماني گنجشك هاي كوچك باغ
و دلش را به تو مي پيوست در اوج بلا تكليف سال هايي كه گذر كردند
و تماشاي بهاران را با خود بردند
فصل ها مي گذرند من در اينجا به تو مي انديشم و دريغا كه همه هستي من
همچو آن جوي طويلي ست كه بر سينه دشت روز و شب مي گذرد
فصل هايي كه اگر بودي بهتر بود
...........
اي هميشه جاودان در خواب هايم در سكوتم در شبم
در لحظه هاي انتظارم در تمام گفتگو هايي كه با غير تو دارم
من چه خواهم كرد بي تو
واي اگر بي من دلي آسوده داري. واي اگر نامي به جز من مي رود روي لبانت
واي اگر دستي به جز من مي فشارد دستهايت
واي بر من گر به كسي دل بسته باشي
.............
عشق تو پنجره ايست رو به سوي خورشيد
گرمي زندگيم همه زين پنجره است
خا طرت آسوده قدر اين پنجره را مي دانم....

+ نوشته شده توسط علی امیری در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 19:39 |