تبليغاتX
بي تو در بر همه عالم بستم...


*
من به چیزی فکر می کنم
وقتی که به تو سلام می کنم
و تو , به چیز دیگری فکر می کنی ،
وقتی جواب سلامم را می دهی
در تمام مدتی که حرف می زنم
به چیزی فکر می کنم
و در تمام مدتی که گوش می دهی
به چیز دیگری می اندیشی
لحظه خداحافظی
من به چیزی فکر می کنم
و وقتی تو از دور برایم دست تکان می دهی
به چیز دیگری فکر می کنی
موقعی که فرسنگ ها از هم دور می شویم
تو به چیزی فکر می کنی
و من به چیز دیگری
و بعد ها ،
بعد از مرگمان
کسی خواهد فهمید آیا
که تو به این فکر میکردی
که من چرا دست هایت را در دستانم نمی گیرم و تو را در گرمایشان شریک نمی کنم
و من به این فکر می کردم که

تو چقدر سرد به نظر می رسی ....

 

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 10:38 |

خانه ای ساخته ام

پلکانش همه مهر

دربهايش احساس

شيشه اش آينه ادراک است

آه اما خانه

ساکنش درويش است

آن تهيدست خيال

آن تهيدست رفيق

او کسی می خواهد رغبت يکرنگی در وجودش باشد

او کسی می خواهد که وجودش باشد

رنج ابيات دلش را خواند

هيجان نگهش را داند

او کسی می خواهد

نی لبک زن باشد

بربط و ضرب و سه تار

همه فرمانبر دستش باشند

ماه وخورشيدو فلک

همه محو نگه نرگس مستش باشند

او تو را می خواهد

نغمه اش شيوا کن

خانه اش زيبا کن

 

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 7:50 |