تبليغاتX
بي تو در بر همه عالم بستم...

نمی دانم چه می خواهم بگویم
 زبانم در دهان باز بسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
 گهی می سوزدم گه می نوازد
 سیه داروی زهرآگین اندوه
 فغانی گرم وخون آلود و پردرد
 فرو می پیچیدم در سینه تنگ
 چو فریاد یکی دیوانه گنگ
 نهان در سینه می جوشد شب و روز
 چنان مار گرفتاری که ریزد
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
 چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
 که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آِفته دردی گریه آلود


                                نمی دانم چه می خواهم بگویم

ه.الف.سایه

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 8:37 |