تبليغاتX
بي تو در بر همه عالم بستم...

به که بخشيدی؟
لبخندهايی که از من دريغ کردی
به که باج دادی؟
صداقتی که از آن من بود
به چه کسی سپردی؟
وجودی که هستيم شده بود
همه باورم بودی که می روی
همه ستاره ام در اين سياهی ِ تنهايی
همهء آنچه داروندارم بود
همه من را
همه تو را
ستاره و باران را
آسمان و زمين را
بهانه کردی
که می روی و بفهمم بايد بروی
کاش می دانستم چه بايد کرد
کاش کسی چيزی به من می گفت
کسی که در چنين لحظه ای کاری کرده بود
تنها برايت نوشتم:
اگر می روی
خورشيد را هم با خودت ببر
بی تو خورشيد بر بام آسمان بارانيم
به چه کار می آيد؟
همه آرامشی که می روی
همه از تو نيازم
می بينم می روی
می دانم می مانم
تو چه می بينی؟
تو چه می دانی؟

+ نوشته شده توسط علی امیری در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 12:6 |