تبليغاتX
بي تو در بر همه عالم بستم...

كاش ميدانستي، بعد از آن دعوت زيبا
به ملاقات خودت
من چه حالي بودم
خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلك دل باز پريد
من سراسيمه به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت
هر چه باشد، بلد راه تويي
ما که يك عمر بدين خانه نشستيم وتو
تک وتنها رفتي
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت كم نشود
گوييا با من بنشسته دگر كاري نيست
جاي ماندن چون دگر نيست،
از اينجا بروم
مژده دادم به نگاهم، گفتم:
نذر ديدار قبول افتاده است
و تپش هاي دلم را گفتم:
اندكي آهسته، آبرويم نبري
عقل، شرمنده به آرامي گفت:
راه را گم نكنيم!!
خاطرم خنده به لب گفت: نترس
نگران هيچ مباش
سفر منزل دوست،
كار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
...
وه چه روياي قشنگي ديدم
خواب، اي موهبت خالق پاك
خواب را دريابم
كه تو در خواب، مرا خواهي خواست
كه تو در خواب، مرا خواهي خواند
و تو در خواب، به من خواهي گفت:
تو به ديدارمن آ
آه، كاش ميدانستي
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالي دارم
پلك دل باز پريد
خواب را دريابم
من به ميهماني ديدار تو مي انديشم...

+ نوشته شده توسط علی امیری در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:9 |

ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود

تو در کنار من بشيني؟... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاييز بود و کوچه اي و تک مسافري

با تو چقدر کوچه ي ما بي مثال بود

نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم هاي تو محتاج بال بود

سيب درخت بي ثمر آرزوي من

يک عمر مانده بود ولي کال کال بود

گفتم کمي بمان به خدا دوست دارمت

گفتي مجال نيست وليکن مجال بود

يک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چيزي شبيه جام بلور دلي غريب

حالا شکست واي صداي وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خيال تو بودم حلال بود

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:1 |