تبليغاتX
بي تو در بر همه عالم بستم...

کجایی ؟ ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم
بیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم

نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی
ز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم

ز من چون مهر بگسستی ، خوشی در خانه بنشستی
مرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد من رفتم

تو با عیش و طرب خوش باش ، من با ناله و زاری
مرا کان نیست این بهتر، شبت خوش باد من رفتم

مرا چون روزگار بد ز وصل تو جدا افکند
بماندم عاجز و مضطر، شبت خوش باد من رفتم

بماندم واله و حیران میان خاک و خون غلتان
دو لب خشک و دو دیده تر ، شبت خوش باد من رفتم

منم امروز بیچاره، ز خان و مانم آواره
نه دل در دست و نه دلبر، شبت خوش باد من رفتم

مرا گویی که: ای عاشق، نه ای وصل مرا لایق
تو را چون نیستم در خور، شبت خوش باد من رفتم

همی گفتم که: ناگاهی، بمیرم در غم عشقت
نکردی گفت من باور، شبت خوش باد من رفتم

عراقی می‌سپارد جان و می‌گوید ز درد دل:
کجایی ؟ ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد من رفتم

+ نوشته شده توسط علی امیری در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 21:18 |

آن سیه دست سیه داس سیه دل که تو را

چون گلی با ریشه

از زمین دل من کند و ربود

نیمی از روح مرا با خود برد

نشد این خاک بهم ریخته هموار هنوز!

ساقه ای بودم پیچیده بر آن قامت مهر

ناتوان...نازک...ترد

تند بادی برخاست

تکیه گاهم افسرد...برگهایم پژمرد!!

روزها طی شد از تنهایی مالامال

شب‘ همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال

همه شب چهره لرزان تو بود

کز فراسوی سپهر

گرم می آمد در آینه اشک فرود

نقش روی تو در این چشمه

پدیدار هنوز

تو گذشتی و شب و روز گذشت

آن زمانها به امیدی که تو برخواهی گشت

پای هر پنجره مات

می نشستم به تماشا تنها

گاه بر پرده ابر

گاه در روزن ماه

دور تا دورترین جاها می رفت نگاه

باز میگشتم تنها هیهات

چشمها دوخته ام بر در و دیوار هنوز

.............

 

+ نوشته شده توسط علی امیری در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 9:0 |